Literary Session - سایت تخصصی شعر و ادبیات

نسخه کامل: شاهنامه
شما در حال بازدید از بایگانی ارسال های انجمن هستید این نسخه کامل نیست : برای مشاهده نسخه کامل اینجا کلیک کنید

با سلام و خسته نباشید 

از این به بعد شاهنامه نوشته می شود و هر پست آن حدود 20 الی 50 بیت از اول تا  جایی که توان من برسد می نویسم چون شاهنامه 200 الی 300  بیت نیست که دو روزه تمام بشه.چون بعضی از اینا حدود 3000 بیت است.

آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد                                     کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                                     خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر                                 فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست                               نگارندهی بر شده پیکرست

به   بینندگان    آفریننده    را                                  نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه                                        که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد                           نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی                                 همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست                            میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی                          در اندیشهی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان                                 ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی                               ز گفتار بیکار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه                                  به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود                                      ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخنگاه نیست                            ز هستی مر اندیشه را راه نیست

داستان کیومرث  


2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهادمگر کز پدر یاد دارد پسرکه نام بزرگی که آورد پیشپژوهنده​ی نامه​ی باستانچنین گفت کآیین تخت و کلاهچو آمد به برج حمل آفتاببتابید ازآن سان ز برج برهکیومرث شد بر جهان کدخدایسر بخت و تختش برآمد به کوهازو اندر آمد همی پرورشبه گیتی درون سال سی شاه بودهمی تافت زو فر شاهنشهیدد و دام و هر جانور کش بدیددوتا می​شدندی بر تخت اوبه رسم نماز آمدندیش پیشپسر بد مراورا یکی خوبرویسیامک بدش نام و فرخنده بودبه جانش بر از مهر گریان بدیبرآمد برین کار یک روزگاربه گیتی نبودش کسی دشمنابه رشک اندر آهرمن بدسگالیکی بچه بودش چو گرگ سترگجهان شد برآن دیوبچه سیاهسپه کرد و نزدیک او راه جستهمی گفت با هر کسی رای خویشکیومرث زین خودکی آگاه بودیکایک بیامد خجسته سروشبگفتش ورا زین سخن دربه​درسخن چون به گوش سیامک رسید که نامی بزرگی به گیتی که جستندارد کس آن روزگاران به یادبگوید ترا یک به یک در به درکرا بود از آن برتران پایه بیشکه از پهلوانان زند داستانکیومرث آورد و او بود شاهجهان گشت با فر و آیین و آبکه گیتی جوان گشت ازآن یکسرهنخستین به کوه اندرون ساخت جایپلنگینه پوشید خود با گروهکه پوشیدنی نو بد و نو خورشبه خوبی چو خورشید بر گاه بودچو ماه دو هفته ز سرو سهیز گیتی به نزدیک او آرمیداز آن بر شده فره و بخت اووزو برگرفتند آیین خویشهنرمند و همچون پدر نامجویکیومرث را دل بدو زنده بودز بیم جداییش بریان بدیفروزنده شد دولت شهریارمگر بدکنش ریمن آهرمناهمی رای زد تا ببالید بالدلاور شده با سپاه بزرگز بخت سیامک وزآن پایگاههمی تخت و دیهیم کی شاه جستجهان کرد یکسر پرآوای خویشکه تخت مهی را جز او شاه بودبسان پری پلنگینه پوشکه دشمن چه سازد همی با پدرز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد به جوشبپوشید تن را به چرم پلنگپذیره شدش دیو را جنگجویسیامک بیامد برهنه تنابزد چنگ وارونه دیو سیاهفکند آن تن شاهزاده به خاکسیامک به دست خروزان دیوچو آگه شد از مرگ فرزند شاهفرود آمد از تخت ویله کناندو رخساره پر خون و دل سوگوارخروشی برآمد ز لشکر به زارهمه جامه​ها کرده پیروزه رنگدد و مرغ و نخچیر گشته گروهبرفتند با سوگواری و دردنشستند سالی چنین سوگواردرود آوریدش خجسته سروشسپه ساز و برکش به فرمان مناز آن بد کنش دیو روی زمینکی نامور سر سوی آسمانبر آن برترین نام یزدانش راوزان پس به کین سیامک شتافتخجسته سیامک یکی پور داشتگرانمایه را نام هوشنگ بودبه نزد نیا یادگار پدرنیایش به جای پسر داشتیچو بنهاد دل کینه و جنگ راهمه گفتنیها بدو بازگفتکه من لشکری کرد خواهم همیترا بود باید همی پیشروپری و پلنگ انجمن کرد و شیر سپاه انجمن کرد و بگشاد گوشکه جوشن نبود و نه آیین جنگسپه را چو روی اندر آمد به رویبرآویخت با پور آهرمنادوتا اندر آورد بالای شاهبه چنگال کردش کمرگاه چاکتبه گشت و ماند انجمن بی​خدیوز تیمار گیتی برو شد سیاهزنان بر سر و موی و رخ را کناندو دیده پر از نم چو ابر بهارکشیدند صف بر در شهریاردو چشم ابر خونین و رخ بادرنگبرفتند ویله کنان سوی کوهز درگاه کی شاه برخاست گردپیام آمد از داور کردگارکزین بیش مخروش و بازآر هوشبرآور یکی گرد از آن انجمنبپرداز و پردخته کن دل ز کینبرآورد و بدخواست بر بدگمانبخواند و بپالود مژگانش راشب و روز آرام و خفتن نیافتکه نزد نیا جاه دستور داشتتو گفتی همه هوش و فرهنگ بودنیا پروریده مراو را به برجز او بر کسی چشم نگماشتیبخواند آن گرانمایه هوشنگ راهمه رازها بر گشاد از نهفتخروشی برآورد خواهم همیکه من رفتنی​ام تو سالار نوز درندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پریپس پشت لشکر کیومرث شاهبیامد سیه دیو با ترس و باکز هرای درندگان چنگ دیوبه هم برشکستند هردو گروهبیازید هوشنگ چون شیر چنگکشیدش سراپای یکسر دوالبه پای اندر افگند و بسپرد خوارچو آمد مر آن کینه را خواستاربرفت و جهان مردری ماند از ویجهان فریبنده را گرد کردجهان سربه​سر چو فسانست و بس سپهدار پرکین و کندآورینبیره به پیش اندرون با سپاههمی به آسمان بر پراگند خاکشده سست از خشم کیهان دیوشدند از دد و دام دیوان ستوهجهان کرد بر دیو نستوه تنگسپهبد برید آن سر بی​همالدریده برو چرم و برگشته کارسرآمد کیومرث را روزگارنگر تا کرا نزد او آبرویره سود بنمود و خود مایه خوردنماند بد و نیک بر هیچ​کس

ستایش خرد


کنون ای خردمند وصف خردکنون تا چه داری بیار از خردخرد بهتر از هر چه ایزد بدادخرد رهنمای و خرد دلگشایازو شادمانی وزویت غمیستخرد تیره و مرد روشن روانچه گفت آن خردمند مرد خردکسی کو خرد را ندارد ز پیشهشیوار دیوانه خواند وراازویی به هر دو سرای ارجمندخرد چشم جانست چون بنگرینخست آفرینش خرد را شناسسه پاس تو چشم است وگوش و زبانخرد را و جان را که یارد ستودحکیما چو کس نیست گفتن چه سودتویی کرده​ی کردگار جهانبه گفتار دانندگان راه جویز هر دانشی چون سخن بشنویچو دیدار یابی به شاخ سخن بدین جایگه گفتن اندرخوردکه گوش نیوشنده زو برخوردستایش خرد را به از راه دادخرد دست گیرد به هر دو سرایوزویت فزونی وزویت کمیستنباشد همی شادمان یک زمانکه دانا ز گفتار از برخورددلش گردد از کرده​ی خویش ریشهمان خویش بیگانه داند وراگسسته خرد پای دارد ببندتو بی​چشم شادان جهان نسپرینگهبان جانست و آن سه پاسکزین سه رسد نیک و بد بی​گمانو گر من ستایم که یارد شنودازین پس بگو کافرینش چه بودببینی همی آشکار و نهانبه گیتی بپوی و به هر کس بگویاز آموختن یک زمان نغنویبدانی که دانش نیابد به من

گفتار اندر آفرینش عالم


از آغاز باید که دانی درستکه یزدان ز ناچیز چیز آفریدسرمایه​ی گوهران این چهاریکی آتشی برشده تابناکنخستین که آتش به جنبش دمیدوزان پس ز آرام سردی نمودچو این چار گوهر به جای آمدندگهرها یک اندر دگر ساختهپدید آمد این گنبد تیزروابرده و دو هفت شد کدخدایدر بخشش و دادن آمد پدیدفلکها یک اندر دگر بسته شدچو دریا و چون کوه و چون دشت و راغببالید کوه آبها بر دمیدزمین را بلندی نبد جایگاهستاره برو بر شگفتی نمودهمی بر شد آتش فرود آمد آبگیا رست با چند گونه درختببالد ندارد جز این نیروییوزان پس چو جنبنده آمد پدیدخور و خواب و آرام جوید همینه گویا زبان و نه جویا خردنداند بد و نیک فرجام کارچو دانا توانا بد و دادگرچنینست فرجام کار جهان سر مایه​ی گوهران از نخستبدان تا توانایی آرد پدیدبرآورده بی​رنج و بی​روزگارمیان آب و باد از بر تیره خاکز گرمیش پس خشکی آمد پدیدز سردی همان باز تری فزودز بهر سپنجی سرای آمدندز هرگونه گردن برافراختهشگفتی نماینده​ی نوبه​نوگرفتند هر یک سزاوار جایببخشید دانا چنان چون سزیدبجنبید چون کار پیوسته شدزمین شد به کردار روشن چراغسر رستنی سوی بالا کشیدیکی مرکزی تیره بود و سیاهبه خاک اندرون روشنائی فزودهمی گشت گرد زمین آفتاببه زیر اندر آمد سرانشان ز بختنپوید چو پیوندگان هر سوییهمه رستنی زیر خویش آوریدوزان زندگی کام جوید همیز خاک و ز خاشاک تن پروردنخواهد ازو بندگی کردگاراز ایرا نکرد ایچ پنهان هنرنداند کسی آشکار و نهان

گفتار اندر آفرینش مردم


چو زین بگذری مردم آمد پدیدسرش راست بر شد چو سرو بلندپذیرنده​ی هوش و رای و خردز راه خرد بنگری اندکیمگر مردمی خیره خوانی همیترا از دو گیتی برآورده​اندنخستین فطرت پسین شمارشنیدم ز دانا دگرگونه زیننگه کن سرانجام خود را ببینبه رنج اندر آری تنت را رواستچو خواهی که یابی ز هر بد رهانگه کن بدین گنبد تیزگردنه گشت زمانه بفرسایدشنه از جنبش آرام گیرد همیازو دان فزونی ازو هم شمار شد این بندها را سراسر کلیدبه گفتار خوب و خرد کاربندمر او را دد و دام فرمان بردکه مردم به معنی چه باشد یکیجز این را نشانی ندانی همیبه چندین میانچی بپرورده​اندتویی خویشتن را به بازی مدارچه دانیم راز جهان آفرینچو کاری بیابی ازین به گزینکه خود رنج بردن به دانش سزاستسر اندر نیاری به دام بلاکه درمان ازویست و زویست دردنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه چون ما تباهی پذیرد همیبد و نیک نزدیک او آشکار

در آفرینش ماه

چراغست مر تیره شب را بسیچچو سی روز گردش بپیمایداپدید آید آنگاه باریک و زردچو بیننده دیدارش از دور دیددگر شب نمایش کند بیشتربه دو هفته گردد تمام و درستبود هر شبانگاه باریکتربدینسان نهادش خداوند داد به بد تا توانی تو هرگز مپیچشود تیره گیتی بدو روشناچو پشت کسی کو غم عشق خوردهم اندر زمان او شود ناپدیدترا روشنایی دهد بیشتربدان باز گردد که بود از نخستبه خورشید تابنده نزدیکتربود تا بود هم بدین یک نهاد

گفتار اندر آفرینش آفتاب

از یاقوت سرخست چرخ کبودبه چندین فروغ و به چندین چراغروان اندرو گوهر دلفروزز خاور برآید سوی باخترایا آنکه تو آفتابی همی

نه از آب و گرد و نه از باد و دودبیاراسته چون به نوروز باغکزو روشنایی گرفتست روزنباشد ازین یک روش راست​ترچه بودت که بر من نتابی همی

گفتار اندر ستایش پیغمبر


ترا دانش و دین رهاند درستوگر دل نخواهی که باشد نژندبه گفتار پیغمبرت راه جویچه گفت آن خداوند تنزیل و وحیکه خورشید بعد از رسولان مهعمر کرد اسلام را آشکارپس از هر دوان بود عثمان گزینچهارم علی بود جفت بتولکه من شهر علمم علیم در ستگواهی دهم کاین سخنها ز اوستعلی را چنین گفت و دیگر همیننبی آفتاب و صحابان چو ماهمنم بنده​ی اهل بیت نبیحکیم این جهان را چو دریا نهادچو هفتاد کشتی برو ساختهیکی پهن کشتی بسان عروسمحمد بدو اندرون با علیخردمند کز دور دریا بدیدبدانست کو موج خواهد زدنبه دل گفت اگر با نبی و وصیهمانا که باشد مرا دستگیرخداوند جوی می و انگبیناگر چشم داری به دیگر سرایگرت زین بد آید گناه منستبرین زادم و هم برین بگذرمدلت گر به راه خطا مایلستنباشد جز از بی​پدر دشمنشهر آنکس که در جانش بغض علیستنگر تا نداری به بازی جهانهمه نیکی ات باید آغاز کرد در رستگاری ببایدت جستنخواهی که دایم بوی مستمنددل از تیرگیها بدین آب شویخداوند امر و خداوند نهینتابید بر کس ز بوبکر بهبیاراست گیتی چو باغ بهارخداوند شرم و خداوند دینکه او را به خوبی ستاید رسولدرست این سخن قول پیغمبرستتو گویی دو گوشم پرآواز اوستکزیشان قوی شد به هر گونه دینبه هم بسته​ی یکدگر راست راهستاینده​ی خاک و پای وصیبرانگیخته موج ازو تندبادهمه بادبانها برافراختهبیاراسته همچو چشم خروسهمان اهل بیت نبی و ولیکرانه نه پیدا و بن ناپدیدکس از غرق بیرون نخواهد شدنشوم غرقه دارم دو یار وفیخداوند تاج و لوا و سریرهمان چشمه​ی شیر و ماء معینبه نزد نبی و علی گیر جایچنین است و این دین و راه منستچنان دان که خاک پی حیدرمترا دشمن اندر جهان خود دلستکه یزدان به آتش بسوزد تنشازو زارتر در جهان زار کیستنه برگردی از نیک پی همرهانچو با نیکنامان بوی همنورد

گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هر چه گویم همه گفته​انداگر بر درخت برومند جایکسی کو شود زیر نخل بلندتوانم مگر پایه​ای ساختنکزین نامور نامه​ی شهریارتو این را دروغ و فسانه مدانازو هر چه اندر خورد با خردیکی نامه بود از گه باستانپراگنده در دست هر موبدییکی پهلوان بود دهقان نژادپژوهنده​ی روزگار نخستز هر کشوری موبدی سالخوردبپرسیدشان از کیان جهانکه گیتی به آغاز چون داشتندچه گونه سرآمد به نیک اختریبگفتند پیشش یکایک مهانچو بنشیند ازیشان سپهبد سخنچنین یادگاری شد اندر جهان بر باغ دانش همه رفته​اندنیابم که از بر شدن نیست رایهمان سایه زو بازدارد گزندبر شاخ آن سرو سایه فکنبه گیتی بمانم یکی یادگاربه رنگ فسون و بهانه مداندگر بر ره رمز و معنی بردفراوان بدو اندرون داستانازو بهره​ای نزد هر بخردیدلیر و بزرگ و خردمند و رادگذشته سخنها همه باز جستبیاورد کاین نامه را یاد کردوزان نامداران فرخ مهانکه ایدون به ما خوار بگذاشتندبرایشان همه روز کند آوریسخنهای شاهان و گشت جهانیکی نامور نافه افکند بنبرو آفرین از کهان و مهان

صفحات: 1 2 3
مرجع آدرس ها