رفتنت را عجیب مجبورند جاده هایی که جا به جا شده اند
باز دنبال تو می آیم با کفش هایی که تا به تا شده اند
از عبورت دوباره جا ماندم ، مثل یک ساک دستی کوچک
زیپ های خراب ذهنم تا...تا ته از اضطراب وا شده اند *
یک نفر رخت های چرکش را در دلم /با گناه می شورد
توبه هایم چروک و تبدارند ،گریه هایم چه بی صدا شده اند
توی ته مانده های «باران» باز نفسم داشت «بند می آمد»
مثل کپسول های اکسیژن،ریه هایم پر از هوا شده اند
به خودت شوک بده مرا امشب باید از زندگی ت بر گردم
من که رگ های خونی ام از تو از تمام تنم جدا شده اند
***
منتظر مانده ام تو را این جا: ته یک ایستگاه خواب آلود
خمیازه می کشم
در حافظه ی تحلیل رفته ات
در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت
من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم
روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:
من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم
به تمام شنبه ها
که آمدنت را کش می آیند
و مثل یک آدامس جویده شده
به صندلی خالی ات می چسبم
خستگی ام را...