پنج شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶, ۱۷:۳۴
وقتی داشت چمدانش را می بست, سيگارش گوشه لبش بود. چشمهايش را جمع کرده بود تا دود سيگار اذيتش نکند و به همين خاطر نمی شد از حالت صورتش فهميد که بی حوصله است يا نگران, عصبانی هست يا تسليم شده. زن جوان که مهمان وار, روی صندلی بزرگ مرد نشسته بود, بازوانی زيبا, برنزه و خوش فرم داشت که قشنگ ترين اندامش بودند. نور خورشيد صبحگاهی روی صورت زيبايش افتاده بود اما ناراحتش نمی کرد.
زن گفت:" عزيزم, نمی شد بيلی بره؟"
مرد جوان با صدايي کلفت مثل صدای سيگاری های حرفه ای گفت:" چی؟"
" می گم که نمی فهمم چرا بيلی نمی ره؟"
مرد گفت:" اون خيلی پيره, با راديو موافقی, شايد همين جوری يه آهنگی پخش کنه. موج 1010 رو امتحان کن."
زن جوان با آن دستش که حلقه طلاي ازدواج و انگشتر زمرد بسيار زيبايي داشت, در کمد سفيد پشت سرش را باز کرد, چيزی را برداشت و بعد يک چيزی را چرخاند. سرجايش نشست و منتظر شد. بعد ناگهان و بدون مقدمه خميازه کشيد., مرد نگاهش کرد.
زن گفت:" می گم چه بدموقع داره شروع می شه."
مرد که داشت يک بسته دستمال تا شده را وارسی می کرد, گفت: "حتماً بهشون می گم که زنم می گه بدموقعيه واسه شروع کردن."
" عزيزم, دلم خيلی برات تنگ خواهد شد."
" منم دلم خيلی برات تنگ می شه. دستمالا که بيشتر از اين بود."
" منظورم اينه که تنگ می شه. چقدر وحشتناکه."
مرد جوان که داشت در چمدان را می بست گفت:" خوب همينه ديگه", سيگاری آتش زد, به تخت نگاهی کرد و خودش را روی تخت انداخت. داشت خودش را کش می داد که راديو تازه گرم شد و مارش سوسا که به نظر تکنوازی بی پايان فلوت بود, فضای اتاق را کاملاً پر کرد. همسرش يکی از بازوان زيبايش را چرخاند و راديو را خاموش کرد.
" شايد يه چيز ديگه پخش کنه."
"نه تو اين هر کی هر کی."
مرد جوان حلقه ای کج و معوج از دود سيگار, به سمت سقف فوت کرد.
به زنش گفت:" مجبور نبودی از خواب پاشی."
" می خواستم پاشم."
3 سال از ازدواجشان می گذشت اما زن هنوز هم عجيب و غريب با او حرف می زد.[1]
زن گفت:" پا نشو".
مرد گفت:" موج 570 رو امتحان کن شايد يه چيزی داشته باشد."
زن دوباره راديو را روشن کرد و هر دو منتظر شدند. مرد چشمهايش را بست و بعد از چند لحظه, آهنگ جاز قشنگی به گوش رسيد.
" می گم که اونقد وقت داری که اين طوری دراز بکشی؟"
" که اين طوری دراز بکشم, آره, هنوز زوده."
همسرش که انگار يکباره فکر بسيار مهمی کرده باشد, گفت:" کاشکی بيفتی کالواری[2]. کالواری خيلی قشنگه. من ديوونه اون آرم شمشيری ام که روی يقه هاشون می پوشن. توام که عاشق اسب سواری و اين جور کارايي."
مرد جوان با چشم های بسته گفت:" کالواری!, از اين جور شانسا خبری نيس, اين روزا همه رو می فرستن پياده نظام."
" عزيزم, اين که وحشتناکه, کاشکی به اون مرده که يه چيزی رو صورتش بود, زنگ می زدی, کلنله رو می گم. اونی که هفته پيش خونه فيل و کنی[3] ديديم. اونی که تو اطلاعات و اين جور کارا بود. آخه تو فرانسه و آلمانی بلدی. اون حتماً حداقل يه مقامی بهت می ده. تو که می دونی اگه
سرباز صفر بشی بی چاره ای. تو حتی از حرف زدن با مردم و از اين جور کارا بدت می آيد."
مرد گفت:" بس کن, ديگه دربارش حرف نزد, من که قبلاً درباره مقام و اين جور چيزا بات حرف زده بودم."
" خوب اميدوارم حداقل بفرستنت لندن. آخه اونجا آدمای با فرهنگی داره. شماره نظامی بابی رو توارتش داری؟"
دروغگی گفت:" آره"
همسرش يک فکر مهم ديگرکرد." من پارچه دوست دارم. پارچه ابريشمی يا حالا هرچی". بعد ناگهان خميازه کشيد و حرف نامربوطی زد:" با خالت خداحافظی کردی؟"
شوهرش چشمهايش را باز کرد, سريع توی تختش نشست و پاهايش را کف اتاق گذاشت و گفت: "گوش کن ويرجينينا, ديشب نشد حرفمو تموم کنم. لطفاً هفته ای يه بار ببرش سينما."
" سينما!"
مرد گفت:" نمی ميری که, هفته ای يه بار نمی ميری که."
" نه, معلومه که نه. عزيزم اما ........"
مرد گفت:" ديگه اما و اگه نداريم. هفته ای يه بار نمی ميری که."
" ديوونه شدی, معلومه که می برمش, فقط منظورم اين بود که .........."
" اين خواسته خيلی بزرگيه؟ اون که ديگه جوان و سرحال نيست."
" اما عزيزم, منظورم اينه که حالش دوباره داره بدتر می شه. اون اصلاً بامزه نيست, خله. توکه صبح تا شب باهاش توخونه نيستی."
مرد گفت:" تو هم نيستی. تازه, اون که از اتاقش بيرون نمی ره, مگه اين که من ببرمش بيرونی جايي."
نشست لبه تخت تا به او نزديکتر شود," ويرجينيا شوخی نمی کنم, هفته ای يه بار نمی ميری."
" البته, عزيزم. اگه تو بخوای باشه."
مرد ناگهان بلند شد که جايي برود. پرسيد:" می شه به آشپز بگی که صبونه را بياره؟"
زن گفت:" سرباز, اول يه بوس کوچولو به ما بده."
مرد دولا شد و لبهای زيبايش را بوسيد و از اتاق بيرون رفت.
مرد از راه پله عريض موکت شده ای_با موکت ضخيم_ بالا رفت و در پاگرد بالا به سمت چپ پيچيد. وقتی به در دوم که رويش يک کارت سفيد, از هتل قديمی و الدورف آستوريا[4] در نيويورک چسبيده بود رسيد, دوبار در زد. روی کارت نوشته شده بود, لطفاً مزاحم نشويد. در حاشيه کارت يک يادداشت رنگ و رو رفته با جوهر, ديده می شد: "رفتم رالی سيبرتی باند. برگرد. به جای من تامو, ساعت 6 تو لابی ببين. شونه چپش بالاتر از شونه راستشه و يه پيپ قشنگ می کشه. دوستت دارم من." يادداشت خطاب به مادر مرد جوان بود. مرد در کودکی و از آن موقع تا به حال, صدها بار يادداشت را خوانده بود و حالا در ماه مارس 1944 بار ديگر آن را خواند.
صدايي پر انرژی گفت:" بيا تو, بيا تو" و مرد جوان داخل شد.
زنی بسيار زيبا و حدوداً 50 ساله پشت ميز بازی تاشو کنار پنجره نشسته بود. لباس خواب کرم رنگ زيبايي تنش بود و يک جفت کفش کتانی بسيار کثيف به پا داشت. گفت:" خوب ديکی کامسون[5], پسره تنبل, تو چطوری اينقدر زود پاشدی؟"
مرد جوان با لبخند گفت: "خوب ديگه چه می شه کرد", صورت زن را بوسيد و با دستی که پشت صندلی اش بود, کتاب بزرگ جلد چرمی جلوی زن را سرسری نگاه کرد. بعد پرسيد:" کلکسيونت چطور پيش می ره؟"
" عاليه, خيلی عاليه. اين کتابه- که در ضمن تو پسره بد هنوز نديديش- جديدترينه. نو را و بيلی و کوک می خوان مالای خودشونو برام نگه دارن, تو هم می تونی مالای خودتو برام نگه داری."
مرد جوان گفت:" فقط تمبرای باطله آمريکايي 2 سنتی, ها؟ فکر خوبيه". نگاهی به دور و بر اتاق انداخت." راديوت چطوره؟"
روی همان موجی تنظيم شده بود که مرد, طبقه پايين گوش می داد.
" عالی بود, امروز ورزش کردم".
"خاله رنا, مگه ازت خواهش نکردم که اون ورزشای احمقانه رو فراموش کنی. اين کار اصلاً درست نيست به خودت صدمه می زنيا."
خاله همان طور که داشت آلبومش را ورق می زد, قاطعانه گفت:" من آهنگی رو که با اون ورزشا می زنن دوست دارم. آهنگ های قديمی و اصلاً ام عادلانه نيست که به آهنگا گوش بدم و ورزشا رو انجام ندم."
خواهر زاده اش گفت:" چرا عادلانه اس, حالا لطفاً تمومش کن."
کمی اطراف اتاق راه رفت و بعد متفکرانه روی صندلی کنار پنجره نشست. نگاهی به پارک انداخت و بين درختان به دنبال راهی بود تا يک جوری خبر رفتنش را به خاله بدهد. هرگز نمی خواست که خاله مجبور شود در سال 1944 به ساعت شنی عمر کسی خيره شود. اما حالا مجبور بود, مال خودش را به او بدهد. هديه ای به زنی با کفش های کتانی سفيد کثيف. زنی با کلکسيون تمبرهای باطله آمريکايي 2 سنتی. زنی که خواهر مادرش بود و برايش در حاشيه کارت های قديمی لطفاً مزاحم نشويد هتل والدورف يادداشت ها نوشته بود. آيا بايد به او می گفت؟ آيا بايد ساعت شنی بی معنی کوچک درخشان عمرش را به او می داد؟
"وقتی پيشونيت را اينجوری می کنی, درست مثل مامانت می شی, آره دقيقاً عين خودش می شد. اصلاً اونو يادت می آد ريچارد؟"
"آره", بعد کمی فکر کرد," اون هيچ وقت راه نمی رفت. هميشه می دويد بعد يه دفعه تو اتاق وای می ايستاد. هميشه عادت داشت موقع کنار زدن پرده های اتاقم سوت بزنه. بيشتر مو قعام يه آهنگو می زد. وقتی بچه بودم بلدش بودم اما وقتی بزرگتر شدم فراموشش کردم. بعدها تو دانشکده, يه هم اتاقی ممفيسی داشتم. يه روز عصر داشت, صفحه های قديمی گرامافون گوش می داد, چند تا بسی اسميت, چند تاتي گاردن, اما يکی از صفحه ها هوش از سرم پروند.همون آهنگی بود که مامان سوتشو می زد. اسمش اين بود: آخر هفته ها نمی تونم مودب باشم چون من, هفت روز هفته بی ادبم. بعدها توی ترم, يه پسره آلتر يوی[6] نامی, يه بار که مست بود پا گذاشت روش. منم بعد از اون ديگه هيچ وقت آهنگ رو نشنيدم". ساکت شد." همين فقط يه مشت چرت و پرت يادم می ياد."
" يادت می ياد چه شکلی بودی؟"
" نه"
" يه گوله انرژی بودی". خاله دستش را زير چانه اش گذاشت[7]. دست های ظريف و بسيار زيبايي داشت." پدرت نمی تونست تويه اتاق بدون مادرت آروم بشينه. وقتی کسی باش حرف می زد, فقط مثل احمقا سرتکون می داد و چشمای کوچولو و عجيبش را به دری می دوخت که مامانت ازش بيرون رفته بود.يه مرد ريزه پيزه نسبتاً عجيب پررو بود. جز پول در آوردن و زل زدن به مامانت هيچ کار ديگه ای رو دوست نداشت. يه قايق عجيب و غريب خريده بود و مامانتو می برد قايق سواری. يه کلاه ملوانی کوچيک انگليسی مسخره هم می ذاشت سرش, می گفت مال باباش بوده. مامانتم وقتی می رفتند قايق سواری هميشه قايمش می کرد."
مرد جوان گفت:" همه زندگيشون همين بود؟ يه کلاه؟"
اما خاله که داشت به صفحه آلبوم نگاه می کرد گفت: "آها اين يکی قشنگه" و يکی از تمبرهايش را زير نور گرفت. اين جرج واشنگتون عجب صورت درشت و دماغ پت و پهنی داره."
مرد جوان از روی صندلی بلند شد و گفت:" ويرجينيا به آشپز گفته که صبونه رو روبه راه کنه. منم بهتره ديگه برم پايين."
اما به جای اين که اتاق را ترک کنه, به سمت ميز بازی خاله رفت و گفت:" خاله رنا, يه لحظه به من گوش کن."
خاله نگاه معنا داری به او کرد.
" خاله, اِ .... يه جنگ در پيشه. اِ .... فکر کنم, تو اخبار ديدی, يعنی به نظرم تو راديو راجع بهش شنيدی. مگه نه؟!"
تو دماغی گفت:" البته."
" خوب من دارم می رم. من بايد برم, امروز صبح راه می افتم."
خاله بدون نگرانی و ناراحتی و بدون کوچکترين اشاره ای به آخرين ديدار گفت: "می دونستم که بايد بری."
مرد با خودش فکر کرد, او فوق العاده است, عاقل ترين زن دنياست.
مرد جوان ايستاد و ساعت شنی اش را بدون نگرانی روی ميز گذاشت و اين تنها راه بود.
به او گفت:" کيدو[8], ويرجينيا مرتب بهت سر می زنه و می برتت سينما. هفته ديگه, سينما ساتون يه فيلم قديمی از دابليوسی فيلدز[9] می آره, توام که کارای فيلدز رو دوست داری."
خاله اش هم ايستاد اما خيلی زود از کنارش رد شد و گفت:" يه معرفی نامه برات دارم خطاب به يکی از دوستامه". حالا پشت ميز تحريرش بود, کشو بالايي سمت چپ را تا آخر باز کرد و پاکتی سفيد را بيرون آورد. بعد دو باره سر ميز آلبوم تمبرش رفت و پاکت را خيلی خودمانی به خواهر زاده اش داد و گفت:" درشو چسب نزدم, اگه بخوانی می تونی بخونيش."
مرد جوان به پاکت نگاه کرد, نامه به خط نسبتاً پررنگ خاله, به ستوان تماس ای کيلو[10] نوشته شده بود.
خاله گفت:" مرد جوون فوق العادييه. تو گروهان 69, اصلاً نگرانت نيستم چون می دونم اون هوای تو رو داره."
بعد با تأکيد گفت:" از دو سال پيش می دونستم که اين طوری می شه, بلافاصله تامی به فکرم رسيد. اون حتماً ملاحظتو می کنه". برگشت و اين دفعه آرامتر به طرف ميز تحريرش رفت. دوباره کشويي را باز کرد, يک عکس بزرگ قاب شده را بيون آورد. عکس مرد جوان با يونيفرم يقه بلند ستوان دومی سال 1917 بود. در حالی که عکس را نگه داشته بود تا مرد را ببيند, لرزان لرزان بسويش آمد. گفت: "اين عکسشه, عکس تام کليو."
مرد جوان گفت:" ديگه بايد برم خاله, خداحافظ. مشکلی برات پيش نمی ياد, يعنی, مشکلی برات پيش نمی ياد ديگه. برات نامه می نويسم."
خاله در حالی که او را می بوسيد گفت:" خداحافظ پسر عزيزم. تام کيلو را پيدا می کنی, تا اونجا مستقر بشی هوا تو داره."
" آره, خداحافظ."
خاله با دلی گرفته گفت:" عزيزم خداحافظ."
" خداحافظ". اتاق را ترک کرد و اصلاً نفهميد که چه جوری خودش را تا پايين پله ها رسانده, در پاگرد پايين پاکت را پاره کرد, نصفش کرد, بعد چهارتکه و بعد هشت تکه, انگار که نمی دانست با خرده کاغذها چه کار کند, آخر سر آنها را در جيبش چپاند.
" عزيزم همه چی سرد شد, تخم مرغات هم يخ کرد."
مرد گفت:" می تونی هفته ای يه بار ببريش سينما, نمی ميری که."
" کی گفت می ميرم, من که چيزی نگفتم."
" نه", و به اتاق غذا خوری رفت.
--------------------------------------------------------------------------------
بعضی کلمات را با فشار بيشتری ادا می کرد ........... 1 Talk in italics
2 Calvary
1 Phyll and Kenny
[4]Waldorf Astoria
[5]
احتمالاً اسم يک شخصيت کارتون يا هنرپيشه فيلم است که به عنوان لقب به کار رفته .... Dichie camson
[6]Altrievi
[7]
به گونه ای که انگشت شست زير چانه و انگشت اشاره زير لب پايين قرار بگيرد, انگار که فرد يک فنجان در دست دارد. She placed her chin in the cup of her hand.
کيدو خطاب به خاله گفته شده. احتمالاً نام شخصيتی از فيلم های مورد علاقه خاله بوده است. [8]
[9]W.C.Fields
[10]Thomas E. Cleve
زن گفت:" عزيزم, نمی شد بيلی بره؟"
مرد جوان با صدايي کلفت مثل صدای سيگاری های حرفه ای گفت:" چی؟"
" می گم که نمی فهمم چرا بيلی نمی ره؟"
مرد گفت:" اون خيلی پيره, با راديو موافقی, شايد همين جوری يه آهنگی پخش کنه. موج 1010 رو امتحان کن."
زن جوان با آن دستش که حلقه طلاي ازدواج و انگشتر زمرد بسيار زيبايي داشت, در کمد سفيد پشت سرش را باز کرد, چيزی را برداشت و بعد يک چيزی را چرخاند. سرجايش نشست و منتظر شد. بعد ناگهان و بدون مقدمه خميازه کشيد., مرد نگاهش کرد.
زن گفت:" می گم چه بدموقع داره شروع می شه."
مرد که داشت يک بسته دستمال تا شده را وارسی می کرد, گفت: "حتماً بهشون می گم که زنم می گه بدموقعيه واسه شروع کردن."
" عزيزم, دلم خيلی برات تنگ خواهد شد."
" منم دلم خيلی برات تنگ می شه. دستمالا که بيشتر از اين بود."
" منظورم اينه که تنگ می شه. چقدر وحشتناکه."
مرد جوان که داشت در چمدان را می بست گفت:" خوب همينه ديگه", سيگاری آتش زد, به تخت نگاهی کرد و خودش را روی تخت انداخت. داشت خودش را کش می داد که راديو تازه گرم شد و مارش سوسا که به نظر تکنوازی بی پايان فلوت بود, فضای اتاق را کاملاً پر کرد. همسرش يکی از بازوان زيبايش را چرخاند و راديو را خاموش کرد.
" شايد يه چيز ديگه پخش کنه."
"نه تو اين هر کی هر کی."
مرد جوان حلقه ای کج و معوج از دود سيگار, به سمت سقف فوت کرد.
به زنش گفت:" مجبور نبودی از خواب پاشی."
" می خواستم پاشم."
3 سال از ازدواجشان می گذشت اما زن هنوز هم عجيب و غريب با او حرف می زد.[1]
زن گفت:" پا نشو".
مرد گفت:" موج 570 رو امتحان کن شايد يه چيزی داشته باشد."
زن دوباره راديو را روشن کرد و هر دو منتظر شدند. مرد چشمهايش را بست و بعد از چند لحظه, آهنگ جاز قشنگی به گوش رسيد.
" می گم که اونقد وقت داری که اين طوری دراز بکشی؟"
" که اين طوری دراز بکشم, آره, هنوز زوده."
همسرش که انگار يکباره فکر بسيار مهمی کرده باشد, گفت:" کاشکی بيفتی کالواری[2]. کالواری خيلی قشنگه. من ديوونه اون آرم شمشيری ام که روی يقه هاشون می پوشن. توام که عاشق اسب سواری و اين جور کارايي."
مرد جوان با چشم های بسته گفت:" کالواری!, از اين جور شانسا خبری نيس, اين روزا همه رو می فرستن پياده نظام."
" عزيزم, اين که وحشتناکه, کاشکی به اون مرده که يه چيزی رو صورتش بود, زنگ می زدی, کلنله رو می گم. اونی که هفته پيش خونه فيل و کنی[3] ديديم. اونی که تو اطلاعات و اين جور کارا بود. آخه تو فرانسه و آلمانی بلدی. اون حتماً حداقل يه مقامی بهت می ده. تو که می دونی اگه
سرباز صفر بشی بی چاره ای. تو حتی از حرف زدن با مردم و از اين جور کارا بدت می آيد."
مرد گفت:" بس کن, ديگه دربارش حرف نزد, من که قبلاً درباره مقام و اين جور چيزا بات حرف زده بودم."
" خوب اميدوارم حداقل بفرستنت لندن. آخه اونجا آدمای با فرهنگی داره. شماره نظامی بابی رو توارتش داری؟"
دروغگی گفت:" آره"
همسرش يک فکر مهم ديگرکرد." من پارچه دوست دارم. پارچه ابريشمی يا حالا هرچی". بعد ناگهان خميازه کشيد و حرف نامربوطی زد:" با خالت خداحافظی کردی؟"
شوهرش چشمهايش را باز کرد, سريع توی تختش نشست و پاهايش را کف اتاق گذاشت و گفت: "گوش کن ويرجينينا, ديشب نشد حرفمو تموم کنم. لطفاً هفته ای يه بار ببرش سينما."
" سينما!"
مرد گفت:" نمی ميری که, هفته ای يه بار نمی ميری که."
" نه, معلومه که نه. عزيزم اما ........"
مرد گفت:" ديگه اما و اگه نداريم. هفته ای يه بار نمی ميری که."
" ديوونه شدی, معلومه که می برمش, فقط منظورم اين بود که .........."
" اين خواسته خيلی بزرگيه؟ اون که ديگه جوان و سرحال نيست."
" اما عزيزم, منظورم اينه که حالش دوباره داره بدتر می شه. اون اصلاً بامزه نيست, خله. توکه صبح تا شب باهاش توخونه نيستی."
مرد گفت:" تو هم نيستی. تازه, اون که از اتاقش بيرون نمی ره, مگه اين که من ببرمش بيرونی جايي."
نشست لبه تخت تا به او نزديکتر شود," ويرجينيا شوخی نمی کنم, هفته ای يه بار نمی ميری."
" البته, عزيزم. اگه تو بخوای باشه."
مرد ناگهان بلند شد که جايي برود. پرسيد:" می شه به آشپز بگی که صبونه را بياره؟"
زن گفت:" سرباز, اول يه بوس کوچولو به ما بده."
مرد دولا شد و لبهای زيبايش را بوسيد و از اتاق بيرون رفت.
مرد از راه پله عريض موکت شده ای_با موکت ضخيم_ بالا رفت و در پاگرد بالا به سمت چپ پيچيد. وقتی به در دوم که رويش يک کارت سفيد, از هتل قديمی و الدورف آستوريا[4] در نيويورک چسبيده بود رسيد, دوبار در زد. روی کارت نوشته شده بود, لطفاً مزاحم نشويد. در حاشيه کارت يک يادداشت رنگ و رو رفته با جوهر, ديده می شد: "رفتم رالی سيبرتی باند. برگرد. به جای من تامو, ساعت 6 تو لابی ببين. شونه چپش بالاتر از شونه راستشه و يه پيپ قشنگ می کشه. دوستت دارم من." يادداشت خطاب به مادر مرد جوان بود. مرد در کودکی و از آن موقع تا به حال, صدها بار يادداشت را خوانده بود و حالا در ماه مارس 1944 بار ديگر آن را خواند.
صدايي پر انرژی گفت:" بيا تو, بيا تو" و مرد جوان داخل شد.
زنی بسيار زيبا و حدوداً 50 ساله پشت ميز بازی تاشو کنار پنجره نشسته بود. لباس خواب کرم رنگ زيبايي تنش بود و يک جفت کفش کتانی بسيار کثيف به پا داشت. گفت:" خوب ديکی کامسون[5], پسره تنبل, تو چطوری اينقدر زود پاشدی؟"
مرد جوان با لبخند گفت: "خوب ديگه چه می شه کرد", صورت زن را بوسيد و با دستی که پشت صندلی اش بود, کتاب بزرگ جلد چرمی جلوی زن را سرسری نگاه کرد. بعد پرسيد:" کلکسيونت چطور پيش می ره؟"
" عاليه, خيلی عاليه. اين کتابه- که در ضمن تو پسره بد هنوز نديديش- جديدترينه. نو را و بيلی و کوک می خوان مالای خودشونو برام نگه دارن, تو هم می تونی مالای خودتو برام نگه داری."
مرد جوان گفت:" فقط تمبرای باطله آمريکايي 2 سنتی, ها؟ فکر خوبيه". نگاهی به دور و بر اتاق انداخت." راديوت چطوره؟"
روی همان موجی تنظيم شده بود که مرد, طبقه پايين گوش می داد.
" عالی بود, امروز ورزش کردم".
"خاله رنا, مگه ازت خواهش نکردم که اون ورزشای احمقانه رو فراموش کنی. اين کار اصلاً درست نيست به خودت صدمه می زنيا."
خاله همان طور که داشت آلبومش را ورق می زد, قاطعانه گفت:" من آهنگی رو که با اون ورزشا می زنن دوست دارم. آهنگ های قديمی و اصلاً ام عادلانه نيست که به آهنگا گوش بدم و ورزشا رو انجام ندم."
خواهر زاده اش گفت:" چرا عادلانه اس, حالا لطفاً تمومش کن."
کمی اطراف اتاق راه رفت و بعد متفکرانه روی صندلی کنار پنجره نشست. نگاهی به پارک انداخت و بين درختان به دنبال راهی بود تا يک جوری خبر رفتنش را به خاله بدهد. هرگز نمی خواست که خاله مجبور شود در سال 1944 به ساعت شنی عمر کسی خيره شود. اما حالا مجبور بود, مال خودش را به او بدهد. هديه ای به زنی با کفش های کتانی سفيد کثيف. زنی با کلکسيون تمبرهای باطله آمريکايي 2 سنتی. زنی که خواهر مادرش بود و برايش در حاشيه کارت های قديمی لطفاً مزاحم نشويد هتل والدورف يادداشت ها نوشته بود. آيا بايد به او می گفت؟ آيا بايد ساعت شنی بی معنی کوچک درخشان عمرش را به او می داد؟
"وقتی پيشونيت را اينجوری می کنی, درست مثل مامانت می شی, آره دقيقاً عين خودش می شد. اصلاً اونو يادت می آد ريچارد؟"
"آره", بعد کمی فکر کرد," اون هيچ وقت راه نمی رفت. هميشه می دويد بعد يه دفعه تو اتاق وای می ايستاد. هميشه عادت داشت موقع کنار زدن پرده های اتاقم سوت بزنه. بيشتر مو قعام يه آهنگو می زد. وقتی بچه بودم بلدش بودم اما وقتی بزرگتر شدم فراموشش کردم. بعدها تو دانشکده, يه هم اتاقی ممفيسی داشتم. يه روز عصر داشت, صفحه های قديمی گرامافون گوش می داد, چند تا بسی اسميت, چند تاتي گاردن, اما يکی از صفحه ها هوش از سرم پروند.همون آهنگی بود که مامان سوتشو می زد. اسمش اين بود: آخر هفته ها نمی تونم مودب باشم چون من, هفت روز هفته بی ادبم. بعدها توی ترم, يه پسره آلتر يوی[6] نامی, يه بار که مست بود پا گذاشت روش. منم بعد از اون ديگه هيچ وقت آهنگ رو نشنيدم". ساکت شد." همين فقط يه مشت چرت و پرت يادم می ياد."
" يادت می ياد چه شکلی بودی؟"
" نه"
" يه گوله انرژی بودی". خاله دستش را زير چانه اش گذاشت[7]. دست های ظريف و بسيار زيبايي داشت." پدرت نمی تونست تويه اتاق بدون مادرت آروم بشينه. وقتی کسی باش حرف می زد, فقط مثل احمقا سرتکون می داد و چشمای کوچولو و عجيبش را به دری می دوخت که مامانت ازش بيرون رفته بود.يه مرد ريزه پيزه نسبتاً عجيب پررو بود. جز پول در آوردن و زل زدن به مامانت هيچ کار ديگه ای رو دوست نداشت. يه قايق عجيب و غريب خريده بود و مامانتو می برد قايق سواری. يه کلاه ملوانی کوچيک انگليسی مسخره هم می ذاشت سرش, می گفت مال باباش بوده. مامانتم وقتی می رفتند قايق سواری هميشه قايمش می کرد."
مرد جوان گفت:" همه زندگيشون همين بود؟ يه کلاه؟"
اما خاله که داشت به صفحه آلبوم نگاه می کرد گفت: "آها اين يکی قشنگه" و يکی از تمبرهايش را زير نور گرفت. اين جرج واشنگتون عجب صورت درشت و دماغ پت و پهنی داره."
مرد جوان از روی صندلی بلند شد و گفت:" ويرجينيا به آشپز گفته که صبونه رو روبه راه کنه. منم بهتره ديگه برم پايين."
اما به جای اين که اتاق را ترک کنه, به سمت ميز بازی خاله رفت و گفت:" خاله رنا, يه لحظه به من گوش کن."
خاله نگاه معنا داری به او کرد.
" خاله, اِ .... يه جنگ در پيشه. اِ .... فکر کنم, تو اخبار ديدی, يعنی به نظرم تو راديو راجع بهش شنيدی. مگه نه؟!"
تو دماغی گفت:" البته."
" خوب من دارم می رم. من بايد برم, امروز صبح راه می افتم."
خاله بدون نگرانی و ناراحتی و بدون کوچکترين اشاره ای به آخرين ديدار گفت: "می دونستم که بايد بری."
مرد با خودش فکر کرد, او فوق العاده است, عاقل ترين زن دنياست.
مرد جوان ايستاد و ساعت شنی اش را بدون نگرانی روی ميز گذاشت و اين تنها راه بود.
به او گفت:" کيدو[8], ويرجينيا مرتب بهت سر می زنه و می برتت سينما. هفته ديگه, سينما ساتون يه فيلم قديمی از دابليوسی فيلدز[9] می آره, توام که کارای فيلدز رو دوست داری."
خاله اش هم ايستاد اما خيلی زود از کنارش رد شد و گفت:" يه معرفی نامه برات دارم خطاب به يکی از دوستامه". حالا پشت ميز تحريرش بود, کشو بالايي سمت چپ را تا آخر باز کرد و پاکتی سفيد را بيرون آورد. بعد دو باره سر ميز آلبوم تمبرش رفت و پاکت را خيلی خودمانی به خواهر زاده اش داد و گفت:" درشو چسب نزدم, اگه بخوانی می تونی بخونيش."
مرد جوان به پاکت نگاه کرد, نامه به خط نسبتاً پررنگ خاله, به ستوان تماس ای کيلو[10] نوشته شده بود.
خاله گفت:" مرد جوون فوق العادييه. تو گروهان 69, اصلاً نگرانت نيستم چون می دونم اون هوای تو رو داره."
بعد با تأکيد گفت:" از دو سال پيش می دونستم که اين طوری می شه, بلافاصله تامی به فکرم رسيد. اون حتماً ملاحظتو می کنه". برگشت و اين دفعه آرامتر به طرف ميز تحريرش رفت. دوباره کشويي را باز کرد, يک عکس بزرگ قاب شده را بيون آورد. عکس مرد جوان با يونيفرم يقه بلند ستوان دومی سال 1917 بود. در حالی که عکس را نگه داشته بود تا مرد را ببيند, لرزان لرزان بسويش آمد. گفت: "اين عکسشه, عکس تام کليو."
مرد جوان گفت:" ديگه بايد برم خاله, خداحافظ. مشکلی برات پيش نمی ياد, يعنی, مشکلی برات پيش نمی ياد ديگه. برات نامه می نويسم."
خاله در حالی که او را می بوسيد گفت:" خداحافظ پسر عزيزم. تام کيلو را پيدا می کنی, تا اونجا مستقر بشی هوا تو داره."
" آره, خداحافظ."
خاله با دلی گرفته گفت:" عزيزم خداحافظ."
" خداحافظ". اتاق را ترک کرد و اصلاً نفهميد که چه جوری خودش را تا پايين پله ها رسانده, در پاگرد پايين پاکت را پاره کرد, نصفش کرد, بعد چهارتکه و بعد هشت تکه, انگار که نمی دانست با خرده کاغذها چه کار کند, آخر سر آنها را در جيبش چپاند.
" عزيزم همه چی سرد شد, تخم مرغات هم يخ کرد."
مرد گفت:" می تونی هفته ای يه بار ببريش سينما, نمی ميری که."
" کی گفت می ميرم, من که چيزی نگفتم."
" نه", و به اتاق غذا خوری رفت.
--------------------------------------------------------------------------------
بعضی کلمات را با فشار بيشتری ادا می کرد ........... 1 Talk in italics
2 Calvary
1 Phyll and Kenny
[4]Waldorf Astoria
[5]
احتمالاً اسم يک شخصيت کارتون يا هنرپيشه فيلم است که به عنوان لقب به کار رفته .... Dichie camson
[6]Altrievi
[7]
به گونه ای که انگشت شست زير چانه و انگشت اشاره زير لب پايين قرار بگيرد, انگار که فرد يک فنجان در دست دارد. She placed her chin in the cup of her hand.
کيدو خطاب به خاله گفته شده. احتمالاً نام شخصيتی از فيلم های مورد علاقه خاله بوده است. [8]
[9]W.C.Fields
[10]Thomas E. Cleve